تبليغاتX
پارمیس وروجک مامانی
پارمیس وروجک مامانی
عسل مامانش
تولد تولد........!!!!!!!!

سلام به همه مامانای گل

دیشب تولد خواهر زاده نانازیم بود. پارمیس از همه خوشحال تر بود چون عاشق تولد

و رقصیدنه. دیشب همش شیرین کاری میکرد. دائم خودشو با آهنگ تکون میداد. و واسه

خودش دست میزد. بعدم وقتی خیلی هیجان زده میشد با صدای بلند جیغ میزد و میخندید.

جدیدا اصلا نمیذاره ازش عکس بگیرم تا دوربینو میارم سمتش دستشو میاره رو صورتش

یا همش اخم میکنه یا می خواد دوربینو بگیره. اما عاشق دوربین فیلم برداریه. خوبه حداقل

نمیدونه که اونم میتونه عکس بگیره وگرنه نمیذاره. دیشب همش با دوربین فیلم برداری ازش

عکس گرفتم. اما هنوز آماده نیست پست بعدی 100% تو وبلاگم میذارم. خب حالا چند تا عکس

از نینا ( خواهر زادم)......

اول از همه کیک تولد که شاهکار خاله جون که بنده باشمه. چون از صبح غر زد که میخوام کیکم

عروسک باشه. چند جا رفتیم اما از قبل سفارش میگرفت. منم سلیقه به خرج دادم و درست کردم.

 

اینم نینا گلیییییییییییییییییییییم

 

 

میبینین چه پوست برنزه ای داره؟ آخه خونشون کیشه. واسه اول تابستون اومدن پیشمون....

میبینین موهاش چه خوش رنگه...! الهی که قربونش برممممممممممم!!!!

اینم نینا در حین باز کردن کادوها. اون کریر کوچولو و عروسکش کادوی پارمیس به دخمل

خالشه.

 

سیما ( خواهرم ) دیروز بدون هماهنگی اومدن و ما رو کاملا سوپرایز کردن.

بیشتر از همه خوش به حال پارمیس خانوم شد چون کلی سوغاتی گیرش اومد. هم از طرف خاله

هم دختر خاله و هم شوهر خاله... کلی لباس و اسباب بازی و یه صندل خوشگل تابستونی...

عکی اونارو هم تو پست بعدی میذارم. امروز که وبلاگم و نشون سیما دادم خیلی خوشش اومد

و تصمیم گرفته واسه نینا همچین وبلاگی درست کنه. پارمیسم که دورش حسابی شلوغ شده و

دیگه مامان و باباش و نمیشناسه. خدا رو شکر بچم از بد اخلاقی در اومد. اشتهاشم خوب شده

چون همه باهاش بازی میکنن و همه توجها به اونه.

من دیگه برم مهمون داری....

بای تا بعد.....

|لینک ثابت|
نوشته شده توسط *•ღღ•* مامان ستایش *•ღღ•* در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387 و ساعت 16:5
پارک و تاتی کردن

سلام به همه مامان های مهربون و نینین های نانازشون

از اینکه پیش من و پارمیسم میاین واقعا ممنون. خوشحالم که دخترکم

به همین زودی این همه دوست گل و ناز پیدا کرده.

دخمل من این روزا خیلی حساس شده... هر کاری میکنیم زود بهش بر می خوره

و قهر میکنه. دیروز با هم رفتیم پارک چون همش از صبح تو خونه بهونه میگرفت

از دیدن اون همه بچه کلی ذوق کرد. راستش زیاد پارک نمی برمش چون واسم

دردسره. همش دوست داره بغل بچه ها باشه خودشو آویزون بچه ها میکنه. مگه

جرات داری بهش بگی بیا بغل مامان؟ حتی اگه گشنشم باشه حاضر نیست بغل من بیاد

چون فکر میکنه می خوام برش گردونم خونه. واسه اسباب بازی های پارک ذوق میکنه

چون همشو رنگارنگن. موقعی که داشتم حاضرش میکردم گفتم داریم میریم پارک پیرهن

تنش نکنم شلوار با یه تاپ تنش کردم. اصلا حواسش نبود و نگاه خودش نکرد چون تلویزیون

روشن بود و همه حواسش به کارتون بود. منم با خوشحالی بغلش کردم تا اومدم از در برم

بیرون یهو خودشو تو آیینه نگاه کرد. آخه کنار در خونه یه آیینه قدیه. واااااای همچین جیغی

کشید که من فکر کردم دست یا پاش جایی خورده. گذاشتمش زمین یهو دیدم شلوارشو گرفته

داد میزد نههههههههههه! نیخام.... الهی قربونش برم اینو تازه یاد گرفته... اولین کلمه سختی

بود که واسه اولین بار گفت. منم از قصد بغلش کردم که دوباره اون کلمه رو بگه دوباره

شلوارشو کشید گفت نیخام . من بیچاره باز مجبور شدم اون پیرهن و تنش کنم. به خدا همه

فکر میکنن این بچه گداس!!!! یه عالمه لباس تابستونی داره که اگه الان نپوشه بهش کوچیک

میشه. نمی دونم چیکار کنم! من ساعت 7 بردمش پارک ساعت 9 بود نمیومد برگردیم.

آخه با هیچ وسیله ای هم نمیتونه بازی کنه. از این میترسم بزرگتر بشه بتونه سوار همه چی

بشه چیکار کنم؟ خلاصه امیر پارسا زنگ زد گفت کجایی؟ گفتم پارکم خودش فهمید چه خبره

اومد دنبالمون پارمیس تا باباشو از دور دید خودشو لوس کرد ( کار همیشگی) پرید بغل بابا

و با انگشت بچه هارو به باباش نشون می داد و داد میزد نانانانانانانا... نمیدونم یعنی چی

باباش با بستی ( عشق زندگیش) گولش زد به بستنی میگه بسههههه! همچین دو لپی بستنی

می خوره که هر کی ندونه فکر میکنه تا حالا نخورده فقطم کیم دوست داره چون خودش تو

دستاش میگیره و لیسش میزنه. وقتی بستنی می خوره بعد از اون باید 3 نفری بریم حموم چون

سر تا پا بستنی میشیم. خیلی قرتی شده تو ماشین یا تو خونه تا صدای آهنگ میشنوه دستاشو

میبره بالا میگه نای نای نای. بعد هی خودشو تکون میده... دیشب مامان جونم اومد خونمون

پارمیسو برد حموم. جیگر طلا وقتی از حموم بیرون میاد مثل این پسر مو سیخ سیخیا میشه

نگاش کنییییییییییین!!!!

باباش بهش میکه کاکرو ( تو فوتبالیستا) مامان میگه چشماش مثل دکمه میمون. منم بهش

میگم چشم دکمه ای. تو تاتی کردن خیلی تنبله. همه میگن چون زود زبون وا کرده اینجوریه.

آخه از اواخر5 ماهگی ماما میگفت... ددر میگفت ... باببببب ( یعنی بابا ) میگفت...

مامانم دیشب کلی باهاش بازی میکرد تا یکم تاتی کنه. اما یکم که تاتی میره میشینه بعد

دستشو به رون هاش میگره می خنده ( حتما ادای این پیرزنارو در میاره یعنی من خسته شدم)

بعدشم دوتا دستشو طرفت میاره و می خواد که بغلش کنی. شبا هم باید با آهنگ بخوابه...

اونم نه هر آهنگی فقط آهنگ قری...

امروزم بد اخلاق خانوم به زور سرلاکشو خورد... همشو میمالوند دوره دهنش. می خواد خودش

غذا بخوره. همش دست میاره به قاشقش و همه رو میریزه رو خودش.

اینم از شیطونیای این نازگل من.

پیشمون بیاید خوشحال میشیممممم

|لینک ثابت|
نوشته شده توسط *•ღღ•* مامان ستایش *•ღღ•* در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387 و ساعت 12:59
شیطونی های پارمیسم

سلام

این چند روز تعطیلی که بود واقعا خسته شدم هنوزم دلم می خواد

بخوابم اما با وجود این پارمیس وروجک مگه میشه کاری کرد؟

اون چند روز تعطیلی مهمون داشتیم اما مهمون داری با وجود

پارمیس واقعا سخته. همش دوست داره بغلم باشه و من بچرخونمش اما

وقتی مهمون داریم و من هزارتا کار واقعا محاله.بغل هیچکی غریبی نمیکنه

راحت بغل همه میره دائم با صدای بلند میخنده. اما یهو دلش واسه مامانش تنگ

میشه و بلند داد میزنه میگه ماااااامااااااااا. بعدم میزنه زیر گریه. بابا جونشم

میگه بدش به من می چرخونمش تو به کارات برس اما تا پارمیس و بهش میدم

میره میشینه. اون وروجکم بدش میاد دوست داره همش بچرخه.

پسر خالم یه دختر کوچولو داره که از پارمیس چند ماهی کوچیکتره. اون روز

اومدن خونمون. پارمیس همش انگشت تو چشماش میکرد. جالب اینه که اونم

اصلا احساس نا رضایتی نمیکرد. دست آخرم پارمیس موهاشو کشید. منم

هر چی گفتم پارمیس مامان نکن دستتو از رو موهاش بردار انگار نه انگار.

نینی کوچولو هم فقط نگاه پارمیس میکرد. پارمیسم همش میخندید انگار

می خواست اون دندونشو که دیگه تا ته در اومده به رخ اون بکشه.

با این دندون این جیگرم مشکل پیدا کردیم. وقتی بغلش میکنم یهو لپم و

گاز میگیره. بعد که می خوام یه چیزی بهش بگم خودشو لوس میکنه و محکم

بغلم میکنه. تو اون لحظه کی دلش میاد بهش حرف بزنه؟ دیروز باباشو همچین

گازی گرفت که باباش دیگه طاقت نیاورد و دعواش کرد. خانوم خانوما قهر کرد.

بعدش خواستیم بریم بیرون من داشتم آرایش میکردم به امیر پارسا گفتم حاضرش

کن. هر کاری میکرد نگاه باباش نمیکرد. کلی بابا جونش ماچش کرد و نازشو

خرید تا خانوم اجازه فرمودن تا لباساشو تنش کنه.

یه لباس کوتاه داره که خیلی دوسش داره واسه تابستون واسش خریدم عاشق

اونه. وقتی که لباس تنش میکنیم یهو نگای خودش میکنه ببینه اون پیرهن

دلخواهش نیست میزنه زیر گریه و با حلت عصبی میگه نههههههههههههههه!!

منم مجبورم دوباره اونو تنش کنم.

این همون پیرهنشه که خیلی دوسش داره.

خانوم تو کریرش ژست گرفته.....

خیلی شیطون و یه دنده شده. فقط حرف حرف

خودشه. خونمون واویلاس اگه یه روز نره بیرون. خودش میدونه باید وایسه تا

باباش از سر کار بیاد. تا باباش از در میاد داد میزنه ددددددددررررر.

بعدشم که میریم بیرون باید تو ماشین رو به پنجره بشینه یکم که میچرخیم خانوم

خوابش میبره. جالب اینه که فقط با پستونک تو دهنش خوابش میبره. هر چی

می خوام این عادت و ترکش بدم اما نمیشه. پستونک واسش حکم قرص خواب داره

یکم که اونو میک میزنه سریع خوابش میبره. وقتی گریه میکنه امیر پارسا میگه

اون صدا خفه کنو بذار تو دهنش. تا پستونک میذاریم تو دهنش میخنده بعد می خوابه.

اینم از شیطونیای دختر کوچولوی من. عاشقتم مامانی.

ببخشید خیلی حرف زدم راستی کامنتای قبلیمو همه پاک کردم. بازم واسم نظر بذارین.

بابای

|لینک ثابت|
نوشته شده توسط *•ღღ•* مامان ستایش *•ღღ•* در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387 و ساعت 10:44